چه سرد و سنگین خفته ایم....
بر بستر این کشور اهورایی دیر بازی ست خفته ایم...
چشم ها را می بندیم .......
حقیقت را می میرانیم...
نور را خفه می کنیم....
پناه می بریم به تیرگی ها......
بیایید برهانیم خود را....
از این مرداب سرد و تاریک جهالت نمایی...
ما نیز درگیر گناهی بزرگیم....
ما نیز همدستان جرمی جزیل هستیم...
ما نیز داریم می میرانیم....
ما داریم تاریخ سراسر غرور و افتخاری را
که پیشینیان در کمال اعتماد و احترام
یا شاید ناگزیری به ما سپردند:می میرانیم!!
اگاهانه یا نا اگاهانه می میرانیم...
گناه آگاهان بسی سنگین تر است...
گاهی هم جهالت بار می میرانیم...
استاد چرخی زد و نگاهی گذرا....
از چشمانش اتش می بارید....
گفت: افتخار ما ایرانیان این است
که وام دار تمدن اسلامیم!!!
ــ و ما وامداران ایران باستانیم...
جمله تان ناقص بود!
.......
...
....
مگر می توان اتش تعصب کورکورانه و خشم
جاهلانه را فرو نشانید؟...
دردی بر قلب چیره می شود...
نا امیدی بال و پر می گشاید
بر فراز چشم انداز های ارمانی من..
بویی متعفن و ازار دهنده فضای ایران زمین را
در بر گرفته است...
دیربازیست....
این بو مشاممان را اکنده کرده است...
و خو کرده ایم به خاموشی و سکوت......
مزدوری....
خودخواهی....
جهالت.....
جهالت نمایی....
بیگانه پرستی......
فشردن دست پنهان و الوده ی جور...
بی قیدی به ائین وفا و جوان مردی......
پشت پا زدن به وطن پرستی و مهر دوستی....
بوی این هاست....
که سرزمین نور و روشنایی و عشق را پر کرده...
و در معرض نابودی کشانیده است
سرزمین اهورایی و مقدس ایران را....
که گام نا اهلان نباید بستر پاکش را بیالاید...
مادامی که گام نااهلان و بیگانه پرستان ایران را
بیالاید...
بوی خیانت و جور می پیچد...
بوی سرکوب و بی مهری...
استقرار نظامی برای برپایی تاریکی و ظلم...
که در این تیرگی ....
خیانت کاران تجاوز کنند.....
دزدان چپاول کنند......
دیکتاتوری ها اهداف کورکورانه داشته باشند ...
و با احترامی نمادین اما در واقع اجباری سنگین
از نیروی فکر مردمان سوء استفاده کنند....
نیروی فکری که هم می تواند ابادانی کند
و هم ویرانی ........
و مصیبتی هزار چندان تلخ تر و سنگین تر از اسکندر
بر سر تخت جمشید روانه می کنند
....
اسکندر کوشک های زیبا و جزیل
و شکوهمند را سوزانید
و چپاول کرد و ویران ساخت.....
و افتخار کرد که شکوهی جاودان
را در هم شکسته....
اما..
این اسکندر نمایان صد چندان مصیبت بار
تر از اسکندر...
فرهنگ ایران حقیقی را به یغما می برند
و خفه می کنند...
و این گونه می نمایانند:
یادمان های کهن مرز و بوممان
هیچ نیست...
توهمی بوده از ان ذهن بیگانه دوستان...
پس شکوهی در هم نمی شکند...
خرده سنگی خرد تر میشود...
سوخته مکانی سوزانده تر میشود...
درفشی سر افراز و ازاد در گستره ی ابی
اسمان پائین نمی اید.... بلکه
پرچمی ژنده و پاره گون پائین می اید ....
تا درفشی شکوه افرین افراشته شود...
اسکندر اعتراف کرد غرش شیران
را خاموش ساخت...
اینان ادعا می کنند...
عو عوی گرگانی دست و پا شکسته
را دور ساخته اند...
همه ی این خیانت ها و تجاوز کاری ها
با همدستی اگاهانه یا نا اگاهانه ی
ما منسجم تر دنبال میشود...
و این است که می گویم: داریم می میرانیم
و گناه این حق کشی بر گردنمان
هم سنگینی نمی کند...
دور باد از سرزمین من....
سرزمین تو ....
سرزمین او ......
و سرزمینمان.......
چنین دشمنان سر سختی..
تکه سنگ های مشکین و براق تخت جمشید را
که گذر زمان فرسوده شان ساخته... پهن کرده اند
مقابل نور خورشید کنار نماز خانه ی محوطه ی داخلی
تخت جمشید ....
تا نماز گزاران در حین کفش در اوردن یا کفش پوشیدن
بر انها بنشینند ... یا پاهایشان را بالا بیاورند و بگذارند
بر این تکه فرهنگ های ایرانمان و ایرانشان
و بر روی این سنگ های ارزشمند کفش دراورند از
پایشان .....
این یعنی اینکه دستمان را می دهیم
به دشمنانمان...
و هم صدا با انها بر ویرانه های
تخت جمشید راه می رویم...
تا خرده سنگها را خرد تر کنیم......
به خدا سوگند داریم می میرانیم....
و گناه ان بر گردنمان سنگینی نمی کند...
وای بر روز ی که.......